تو... - تاریخ: 1393/10/27 ساعت: 22:08
دانی از زندگی چه میخواهم؟ من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو... بار دیگر تو... بار دیگر تو... بار دیگر تو... بار دیگر تو... بار دیگر تو... بار دیگر تو... بار دیگر تو... تو... تو... تو...
انسانم آرزوست... - تاریخ: 1393/8/10 ساعت: 21:10
اعصابم از دنیا خورده... حالم ازین دنیای مسخره بهم میخوره.... هیچی سر جای خودش نیس...هیچی...هیچی.... از آدمای اطرافم متنفرم. آدمایی فقط و فقط به فکر خودشونن. بقیه را نمی بینن٬ نمیشنون٬ و لهشون می کنن تا به هدف خودشون برسن...  ازین آدمای نادان متنفرم. کسایی که توی دریایی از جهل غوطه میخورن و تک بعدی د...
شمس من باش به مولانا شدنم می ارزد... - تاریخ: 1393/6/9 ساعت: 20:40
یک منجی می خواهم. یک هدایت کننده. یک چراغ راه. کسی که راه را نشانم بدهد. کسی که وقتی به قعر چاهی سقوط می کنم دستم را بگیرد و به بالا بکشد. یک نفر باید باشد. یک نفر که با تمام وجود به او ایمان داشته باشم.   گاهی آدم فقط به یک شمس نیاز دارد تا مولانای زمانه ی خود شود.    به درماندگی رسیده ام. نهایت مس...
بازم به سعدی... - تاریخ: 1393/6/8 ساعت: 3:07
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم     چه می کنه این سعدی... واقعن دمش گرم... معجزه می کنه با روح آدم... با من یکی که بدجور همدردی میکنه... در یک کلام فوق العاده س این بشر. همین یه بیتشو ساعت هاس باهاش درگیرم. " دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت" ...
بی دلیل... - تاریخ: 1393/5/24 ساعت: 12:31
بی دلیل ازت فاصله گرفتم ولی حالا میخام به هزار و یک دلیل برگردم... . . . " آغوش وا کن...!" . .  
یه روزایی... - تاریخ: 1393/5/23 ساعت: 1:48
یه روزایی بود که همین یه بیت تمام حال منو می گفت، به خاطر همین خیلی دوسش داشتم و برای همه می خوندم. و به همین دلیل هم اولین پست این وبلاگم رو هم همین بیت میذارم...: چه حسن اتفاقی...اشتراک ما پریشانی است که هم موی تو هم بغض من...آری... شانه می خواهد... خدا رو شکر که اون روزا تموم شد و رفت...همان دورا...

برچسب‌های مرتبط

انسانم آرزوست | شمس ، مولانا ، هدایت کننده ، مستاصلی | یه روزایی، دوران جاهلیت درونی |