خرید بک لینک

درباره سایت

مُـــ ــــ ـــــ ــعَــــ ـــــ ـــلَّـــــ ـــــــ ــــقْ

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم كه با من،

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

...

امکانات وب

یه روزایی بود که همین یه بیت تمام حال منو می گفت، به خاطر همین خیلی دوسش داشتم و برای همه می خوندم. و به همین دلیل هم اولین پست این وبلاگم رو هم همین بیت میذارم...:

چه حسن اتفاقی...اشتراک ما پریشانی است

که هم موی تو هم بغض من...آری... شانه می خواهد...

خدا رو شکر که اون روزا تموم شد و رفت...همان دوران جاهلیت درونیَم...

برچسب: یه روزایی,دوران جاهلیت درونی, نویسنده: زینب تاريخ: 23 / 5 / 1393 ساعت: 1:48

صفحه بندی