خرید بک لینک

درباره سایت

مُـــ ــــ ـــــ ــعَــــ ـــــ ـــلَّـــــ ـــــــ ــــقْ

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم كه با من،

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

...

امکانات وب

اعصابم از دنیا خورده... حالم ازین دنیای مسخره بهم میخوره.... هیچی سر جای خودش نیس...هیچی...هیچی....
از آدمای اطرافم متنفرم. آدمایی فقط و فقط به فکر خودشونن. بقیه را نمی بینن٬ نمیشنون٬ و لهشون می کنن تا به هدف خودشون برسن... 
ازین آدمای نادان متنفرم. کسایی که توی دریایی از جهل غوطه میخورن و تک بعدی دیدن و تک بعدی قضاوت کردن شده عادشون.هه... فک می کنن اگه در مورد هر مسئله ای داوری نکنن دنیا پیش نمیره...
حالم بده و خیلی چیزایی که حالمو بد کرده را نمی تونم بگم... حالم بده و خسته ام... خدا وکیلی فلسفه ی وجودی این دنیای مزخرف چیه؟ فلسفه وجودی ما آدما توی این دنیا چیه؟؟ معنای زندگی چیه؟؟ آخرش که چی؟ آخر این همه خون دل خوردن(یا همون زندگی کردن) چیه؟ به کجا ختم میشه؟؟ خدایا خودت جوابمو بده. این آدم که اشرف مخلوقاتته داره بد غلطایی توی این دنیا میکنه.... نه این که اینا مخصوص این دوره ی مزخرف مدرن(یا به زعم بعضیا پسا مدرن) باشه٬ نه «همه جای» دنیا «همیشه» همینطور بوده : خونریزی و کشتار
 

برچسب: انسانم آرزوست, نویسنده: زینب تاريخ: 10 / 8 / 1393 ساعت: 21:10

صفحه بندی